تبليغاتX
! ...

! ...

به سلامتی تنهاییییییییی

.

..

...

....

.....

......

.......

........

.........

..........

...........

............

.............

...............

.................

...................

.....................

......................

.......................

........................

..........................

............................

..............................

................................

..................................

.....................................

.......................................

..........................................

.............................................

...............................................

.................................................

....................................................

.......................................................

..........................................................

............................................................

...............................................................

..................................................................

.....................................................................

........................................................................

...........................................................................

..............................................................................

..................................................................................

......................................................................................

.........................................................................................

............................................................................................

...............................................................................................

..................................................................................................

.......................................................................................................

..........................................................................................................

.............................................................................................................

..................................................................................................................

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت0:0توسط ....... | |

 

 

 دیگه حرفی ندارم که بخوام بگم جز اینکه بدترین ها تو روزگام جا داده شد

شاید تمامی اینا یه دروغ بود یه دروغ به وسعت یه احساس ... !

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت0:0توسط ....... | |

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت0:0توسط ....... | |

 

 

گفتمش دل می خری ؟

پرسید چند؟

گفتمش : دل مال تو تنها بخند.

خنده کرد ودل ز دستانم ربود

تا به خود باز امدم او رفته بود

دل ز دستش روی خاک افتاده بود

جای پایش روی دل جا مانده بود.

 

 

آدم عزیزشو فرا موش نمی کنه!

بلکه به ندیدنش عادت می کنه!

تقدیم به کسی که عادت به ندیدنش مثه فرا موش کردنش غیر ممکنه!

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت0:0توسط ....... | |

 

 

    کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند

                             تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند

   سادگی مهر وصفا قانون انسان بودن است 

                             کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند

   اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب

                             کاش روزی چشمهامان با صداقت می شدند

   گاهی از غم می شود ویران دلم

                             ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند 

 

 

 

 

پروردگارا به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند.

عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.

بگریم برای کسانی که هرگز غمم را نخوردند.

محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند.

 

 

 

 

 

        و عشق اين که دل از او به اشتياق می‌افتد
          بدون اينکه بخواهيم اتفاق می‌افتد



          اگر چه بار گرانی ست گر به دوش نباشد
          مسير چشمه بودن به باتلاق می‌افتد



          هميشه وقت رسيدن به عمق معنی نابش
گلوی واژه و جمله به اختناق می‌افتد



چه حکمتی ست خدايا که بی بلای وجودش
ميان زندگی و مرگ انطباق می‌افتد



هنوز هيچ دلی پی نبرده است که اين شود
چرا بی‌آنکه بخواهيم اتفاق می‌افتد...

 

 

 

 

آیینه پرسید؟ که چرا دیر کرده است .

 

 نکند دل دیگری  اورا اسیر کرده است

 

خندیدم و گفتم : او فقط اسیر من است

 

 تنها دقایقی چند  تاخیر کرده است

 

آیینه به سادگیم خندید و گفت :

 

 احساس پاک تورا زنجیر کرده است

 

گفتم : از عشق من چنین سخن مگوی

 

 گفت: خوابی ! سالها دیر کرده است

 

در آیینه به خود نگاه می کنم آه !!!

 

 عشق تو عجیب مرا پیر کرده است

 

راست گفت آیینه که منتظر نباش

 

 او برای همیشه دیر کرده است

 

 

 

 

 

شبي غمگين شبي باراني و سرد


مرا در غربت فردا رها كرد


دلم در حسرت ديدار او ماند


مرا چشم انتظار كوچه ها كرد


به من مي گفت تنهايي غريب است


ببين با غربتش با من چه ها كرد


تمام هستيم بود و ندانست


كه در قلبم چه اشوبي به پا كرد


واو هرگز شكستم را نفهميد


اگر چه تا ته دنيا صدا كرد

 

 

 

 

کوچه ای غمگین و خسته
پنجره ها همه بسته


خسته بود کاج بلند
بید مجنون و چنار
گل سرخی به کنار

 

کودکی توپ به دست

آدمی عاشق و مست

یک نفر تنها بود
صبح از پنجره اش
غم شب پیدا بود


تو در آن کوچه چه دیدی ؟!
که شدی خیره به آن کاج بلند
که نشستی لب جوی
آه! بر روی لبت
خسته از دست دلت

به ته کوچه رسیدی
باز برگشتی وباز....
خیره بر پنجره ای
که ندارد آواز

رفتی و ناله کنان
قدمت خسته و زار
دست را لمس کنان
می کشیدی به درخت
پشت را تکیه کنان
می زدی بر دیوار


اشک هایت که چکید
غمت اندازه نداشت
زیر لب می گفتی:

من دراین کوچه
به دنبال پری می گردم
که شکسته شده از بال دلم
... .

 

 

 

 

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد
بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او
یکریز و پی در پی
دَم خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را ...

 

 

 

 

دنیا را بد ساخته اند، 

کسی را که دوست داری ، دوستت ندارد     

کسی که تورا دوست دارد ، تو دوستش نداری     

 امّا کسی که تو دوستش داری و او هم دوستت دارد، 

 به رسم آیین زندگانی به هم نمی رسند.     

 واین رنج است  

 زندگی یعنی این. 

                                                                           (دکتر علی شریعتی)

 

+نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت17:59توسط ....... | |

 

 

 

آنقدر با من و از من دوري که خدا مي داند
و خدا مي بيند معبد تنهايي دل را
و کجا خواهد رفت دل من
شايد تو بيايي روزي
و بيايي روزي
و بيابي نشاني از من
و پشت پا نزني بر اين دل
که دل مي داند
با من و از من دوري
و چقدر تنهايم
و تو خوب مي داني
 دل من دريايي ست
نه به وسعت
که به اندازه ي يک قطره ي آب
که عطش را فرو مي بلعد
وچقدر عاشق آن لحظه ي باراني ام
که بغضم به لب پنجره ي تنهايي مي بارد

 

      

 

 

 

بايد امشب بروم بايد امشب چمداني را که به اندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد بردارم و به سمتي بروم که درختان حماسي پيداست رو به آن وسعت بي واژه که همواره مرا ميخواند

 

 

 

شبي از پشت يک تنهايي نمناک و باراني

تورا با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا کردم

 تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

 پس از يک جستجوي نقره اي در کوچه ي ابي ي احساس

تورا از بين گلهايي که در تنهايي ام رويدند . با حسرت جدا کردم

 و تو در پاسخ ابي ترين موج تمناي دلم گفتي.........................

 دلم حيران و سرگردان چشمانيست رويايي و من تنها

براي ديدن زيباي آن چشم. تورا در دشتي از تنهايي و حسرت رها کردم

 اين بود آخرين حرفت و رفتي

 و من بد از عبور تلخه غمگينت

 چشمهايم را به روي اشکي از جنس غروب ساکت و نارنجي خورشيد وا کردم

نمي دانم چرا رفتي؟

نمي دانم چرا؟

شايد خطا کردم و تو بي ان که فكر غربت چشمان من باشي

 نمي دانم کجا ؟

تا کي؟

 براي چه؟

ولي رفتي

و بد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد و بد از رفتنت يک قلب دريايي ترک برداشت

و بد از رفتنت رسمه نوازش در غمي خاکستري گم شد

 

 

 

    

 

 

 

 

 


بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم


همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

 
شوق ديدار تو لب ريز شد از جام وجودم


شدم آن عاشق ديوانه که بودم


در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد


باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد


يادم آمد که شبي با هم از آن کوچه گذشتيم


پر گشوديمو در آن خلوت دل خواسته گشتيم

 
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم


تو همه سوز جهان ريخته در چشم سياهت


من همه محو تماشاي نگاهت


آسمان صاف و شب آرام


بخت خندان و زمان رام


خوشه ي ماه فرو ريخته در آب


شاخه ها دست بر آورده به مهتاب


يادم آمد تو به من گفتي از اين عشق حزر کن


لحظه اي چند بر اين آب نظر کن


آب آيينه ي عشق گذران است


تو که امروز نگاهت به نگاهي نگران است


باش فردا که دلت با دگران است


تا فراموش کني چندي از اين شهر سفر کن


با تو گفتم حزر از عشق ندانم 

  
سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم


روز اول که دل من به تمناي تو پر زد


چون کبوتر لب بام تونشستم


تو به من سنگ زدي


من نرميدم نه گسستم


باز گفتم که تو صيادي و من آهوي دشتم


تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم


با تو گفتم حزر از عشق ندانم 

  
سفر از پيش تو هرگز نتوانم،نتوانم


اشکي از شاخه فروريخت


مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت


اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد


يادم آمد که دگر از تو جوابي نشنيدم


پاي در دامن اندوه کشيدم


نه گسستم نه رميدم


 رفت در ظلمت شب آن شب و شب هاي دگر هم


نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم


نکني ديگر از آن کوچه گذر هم


بي تو اما به چه حالي من از آن کوچه گذشتم

 


"فريدون مشيري "

 

 

 

مي روم از شهر تو من ديوانه وار به دياري نا آشنا
تا غم خانه ي دلم را بگشايم
واشک ديده ام را ارمغان اين ديار بيگانه برم ...
مي روم از شهر تو من در غروبي غم انگيز تا شب شهر پر ستاره ي تو را نبينم ...
مي روم که به ياد تو خاطرات زندگي ام را در سينه ي مشتي خاک هاي سرد و خاموش بسپارم ...
مي روم من از کوي تو من به کجا،نمي دانم،زيرا هرروز مسافر يک شهر خواهم شد
تا تماشاگر صحنه ي پر ماجراي زندگي باشم ... .

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت0:0توسط ....... | |

 

چه قدر سخته گل آرزوهایت را در باغ دیگر ببینی

و هزار بار بشکنی و آن وقت آرام زیر لب بگویی

گل من . . . . .  باغچه ی نو. . . .  . . . .  مبارک

 

IU

 

 

 

می گویند غروب جاییست که آسمان زمین را میبوسد

من امشب برای تو غروب خواهم کرد

کجایی؟؟؟؟

آسمان من . . . . . . . . . . . . .

 

 

من نمیدانم فلسفه ی باران چیست؟

یا که طلوع در شب چیست؟

من نمیدانم که چرا خورشید بی تاب است؟

ولی من میدانمکه خدایی آنمژ بالاست !

و عشق بی رنگ است . . . .     .

 

 

آدمک آخر دنباست بخند

        آدمک مرگ همین جاست بخند

دست خطی که تورا عاشق کرد

        شوخی کاغذی ماست بخند

آن خدایی که بزگش خواندی

        بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت16:44توسط ....... | |

       جملگی در حکم سه پروانه ایم

       در جهان عاشقان افسانه ایم

      اولی خود را به شمع نزدیک کرد

      گفت آری من یافتم معنای عشق

      دومی نزدیک شعله بال زد

     گفت حال من سوختم در سوز عشق

     سومی خود داخل آتش فکند

       

    آری آری این بود معنای عشق

 

 

 

 

خدایا ! می نویسم برای آنکه دوستش دارم و لحظه لحظه های

زندگی ام را با یاد او می گذرانم.

 

 ......

 

 

                 برای هزارمین بار پرسید          تا حالا شده دلتو بشکنم؟

                               منم برای هزارمین بار به دروغ گفتم

                                   نه.... ! که مبادا دلش بشکنه .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

    سعی کن همیشه تنها باشی    

زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت

بگذار عظمت عشق را درک کنی

زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند

بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد

زیرا اگر عشق در آن منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد

اما

اگر روزی امد که عاشق شدی

تنها یک نفر را دوست داشته باش

بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او "

بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و آسمانی

ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

  

 

 

 

         

 

           دوست دارم براي تو بنويسم ...

          ميخوام توي نوشته هام هميشه با من باشي ...

          ميخوام بهت بگم چقدر دوستت دارم ...

         ميخوام بگم يه جزيره ي تک و تنهام که بدون تو دلم ميگيره .

         ميخوام شبها ، رو به ستاره ها با هم خاطرات شيرينمون رو بشماريم .


        ميخوام به قداست عشقمون کوچيک بشم تا با تو به پرواز شاپرکهاي کنار برکه بخندم ...

        مثل حس نياز توي سجاده ام

         مثل روياهاي کودکي م ...

         نميدونم !

         شايد احساسم مچاله شده باشه .

        اما با همين حس شيرين کودکي مي نويسم ...

        تا بدوني ...

       به اندازه ي تمام دعاهاي شبانه ام دوستت دارم . . .

 

     ((ای گل خوش نسیم من ، بلبل خویش را مسوز

                                     کز سر صدق میکندشب همه شب دعا))

 

                            

 

 ای تنها بهانه برای زنده بودنم ، نفس کشیدنم

 دوستت دارم ای امید و آرزوی من ، دنیای من

دوستت دارم....ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام

 دوستت دارم....

دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این

دوست داشتنی ...عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...

.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ،

               از تمام وجودم می گویم!

باور کنی ، باور نکنی یک کلام

 

 

 

                  

                                     

                                                           

                                                                             

                                                                                                     

 

 

 

 

تمام نا شدنی است این چشم انداز سر سبز خیال تو


خیالی که معبد آرزوهای من است


قدم میگذارم در این وادی  آرام و دل انگیز


به نقطه ای میرسم که گوئی ...

  اینجا شروع شده ای


می ایستم واز بودنت وداشتنت خدا را شکر میگزارم


   زمان ،دوباره تو را خواهد آورد به جایگاه

  اول زندگی ات


منتظرت می مانم  تا در آغاز دوباره وجودت ، تو را ببینم

      وبگویم ...


دوستت دارم


از  آن  پس تا همه عمر با منی

 

 

 

دوستت دارم چون تنها ترین فکر تنهایی منی.

دوستت دارم چون زیباترین لحظات زندگی منی.

دوستت دارم چون زیباترین رویای خواب منی.

دوستت دارم چون زیباترین خاطرات منی.

دوستت دارم چون به یک نگاه،عشق منی

 

 در میان  همه گل گشتم و عاشق نشدم 

                                                              تو چه بودی تو را دیدم و دیوانه شدم

                                               

 عاشقم دیوانه ام از خود ندارم خانه ای

                                                             عاشقان کی خانه دارند دل مگر دیوانه ای

                                                 

عاشقت گشتم گفتی عاشقان دیوانه اند

                                                      عاقبت عاشق شدی  دیدی که خود دیوانه ای

 

 

 

 

عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار

عشق يعني يك تمنا , يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او

عشق يعني ماتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه

عشق يعني عطر خجلت ....شور

عشق گرمي دست تو در آغوش عشق

عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان " تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن

 

 

 

آخه چقدر بگم دوست دارم

خسته شدم

ولی بازم میگم که فکر نکنی تو عشق کم آوردم

دوست دارم به توان N

 

 

 

  

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت0:0توسط ....... | |

    

  

         ღღعشقღღ

 

 

نمیدانم چرا غم ها نمیدانند که من سلطان غم هایم

بیا با من باش ای دوست که من تنهای تنهایم

 


  انتهای کوچه ساکت
  پنجره باز
  هق هق های نیمه شب
  و روزهای برفی
  روزهای برفی بدون چتر
  ” امروز حتما میاد ”
   و امروز های بدون آمدن

 

 


ایستگاه اتوبوس و شلوغی هر روزه و انتظار ... و گرمای آشنای یک نگاه
قفسه سینه اش تنگ شد
طاقت نیاورد و سرش را بلند کرد
دوقدم آنطرف تر , فقط با دو قدم فاصله , مرد غریبه ایستاده بود
تلاقی دو نگاه کوتاه بود و … کوتاه بود و بلند
بلند .. مثل شب یلدا
نگاهش را دزدید

 

   


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت0:0توسط ....... | |

 

          تقديم به او كه نبود ولی حس بودنش بر من شوق زيستن  داد دلم برای كسی تنگ است كه آفتاب صداقت را به ميهمانی گلهای باغ میآورد و دست های سپيدش را به آب می بخشيد و شعرهاي خوشی چون پرنده ها ميخواند . . .

 

                     

 

 

 

 

آروم گريه مي‌كردم كه صداي گريه‌ام به گوش كسي نرسه

 

تا نفهمه كه من مثل آدماي ديگه ضعف‌هايي دارم!

 

آروم گريه كردم چون ميدونستم صداي گريه‌م براي كسي مهم نيست!

 

آروم گريه كردم چون از صداي گريه‌م فقط دل خودم غمگين‌تر مي‌شد!

 

هنوزم آروم گريه مي‌كنم چون ياد گرفتم كه گريه رو بايد آروم و بي صدا كرد!

 

چون هميشه تنها گريه كردم!

 

اما مهم اين نيست كه موقع گريه كردن كسي پيش آدم باشه!

 

مهم اينه كه يكي باشه كه درد آدم رو حس كنه و با آدم گريه كنه

                                  

 

 

 

 

 

هزار سال در اين آرزو توانم زيست هر چه دير بياي ،

هنوز باشد زود .

 

 

 

 

                                                                              

             

عمری با غم عشقت نشستم ، به تو پيوستم و از خود گسستم . وليكن سرنوشتم اين سه حرف بود ، تو را ديدم ، پرستيدم ، شكستم.

 

 

                   

 

 

 

زندگی عشق است ، افسانه نيست . آنكه عشق را آفريد ، ديوانه نيست .

 

 

 

 تو که تا بينهايت از من گريزانی

                  من تا بينهايت دوستت دارم      

 

 

                              تو را نمی تولنم از زندگی ام پاک کنم چون تو پاک هستی

 می توانم تو را خط خطی کنم آن وقت در زندان خط هايم برای

                             هميشه ماندگار ميشوی و وقتی که نيستی بی رنگی روز هايم را

 با مداد رنگی های يادت رنگ می زنم.

 

 

      

    در کنج دلم عشق کسی خانه ندارد                           

                                                                               

                کسی جای در این منزل ويرانه ندارد                           

 

    دل را به کف هر که دهم باز پس آرد

 

               کسی تاب نگهداری ديوانه ندارد

 

 

 

به من گفتی که دل دريا کن ای دوست، همه دريا از آن ما  کن ای دوست، دلم دريا شد و دادم به دستت، مکش دريا به خون پروا کن ای دوست .

 

 

 

آسمان چشمهايم مال تو

              اشکهای جان گدازت مال من

                         خنده های دل گشايم مال تو 

                                   بی قراری، درد و رنجت مال من

باغ سرسبز خيالم مال تو

              دشت غمناک وجودت مال من

                          خنده های وقت وصلت مال تو 

                                    انتظار و صبر و هجران مال من.

          

 

 

 

 

خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان

                               بايد از جان گذرد هرکه شود عاشقشان                           

روز اول که خدا ساخت سرشت و گلشان

                             سنگی اندر گلشان بود ، همان شد دلشان

                                          

                

   

 

 

 

عاشقی يعنی اسير دل شدن 

با هزاران درد و غم يکی شدن

عاشقی ينعی طلوع زندگی

با صداقت همنشين گل شدن

عاشقی يعنی که شبها تا سحر

وارد دنيای روياها شدن

عاشقی يعنی تحمل،انتظار

مثل ماه آسمان تنها شدن

عاشقی يعنی دو ديده تا ابد

پُر ز گوهر های دريايی شدن

 

            

 

 

 

 

 

        

               

 

 

 

                              زندگی یک جست و جوی کور نیست
                              زیستن در پیله پروانه چیست؟
                              زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
                              گوش کن ! دریا صدایت میزند؛ 
                              هرچه ناپیدا صدایت میزند 
                             جنگل خاموش میداند تو را؛ 
                              با صدایی سبز میخواند تو را
                              زیر باران آتشی در جان توست؛ 
                              قمری تنها پی دستان توست
                              پیله پروانه از دنیا جداست؛
                              زندگی یک مقصد بی انتهاست 
                              هیچ جایی انتهای راه نیست؛
                             این تمامش ماجرای زندگیست...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت0:0توسط ....... | |